
نیچه در کتاب چنین گفت زرتشت میگه “شما خودتان خطرناکترین دشمنی هستید که باهاش روبرو میشوید، شما خودتان در غارها و جنگلها منتظر خودتان خواهید ایستاد.”
اونوقت یعنی چی که ما خطرناکترین دشمن خود هستیم؟
فرض کنید که فردی میخواد آکروبات بشه.
براش سوال میشه که چطوری میشه آکروبات شد درحالیکه خانواده و دوستان اجازه نمیدن.
ولی در اصل این خودشه که اجازه نمیده!
درونش بهش میگه که آکروباتبازی درآمد نداره و وقتی که درآمدی نباشه، کارتنخواب میشه و اینجوری دوستان و خانواده ازش دور میشن.
ولی اینها همش از درونش هستند.
همهی این تفکرات از خواستهی درونی میآن.
تفکرات هم باعث ترس میشن.
پس باید خواستهها کنار گذاشته بشن.
ولی کنار گذاشتن خواسته هم خودش خواستهست!
ولی خواستهها خودشون با درک از بین میرن.
درک از دنیا در مسالهی آکروباتباز، درآمده.
نگرانه که آیا مردم بهش پول میدن یا نه.
فروش آب در بیابان به شخص ربط نداره و مردم اونو میخرن.
پس اگه چیزی رو ارائه کنه که مردم اونو ضروری بدونن، بهاش رو هم میپردازن.
ضروری بودن رو مردم تعیین میکنن.
ولی اگه بر اساس معیارهای مردم زندگی کنیم که دیگه چیزی از خودمون نداریم.
اگه بر اساس معیارهای خودمون زندگی کنیم، درسته که قرار نیست همه خوششون بیاد ولی کسانی وارد زندگی ما میشن که به ارزشهای ما احترام میذارن.
نیچه گفت که ما خطرناکترین دشمن خودمون هستیم.
خطرناکی از ترس میآد.
ترس از خواسته.
و خواسته از درک.
و درک هم از ارتباط میآد.
در مثال آکروباتباز، فرد مورد نظر ما درک غلطی داشت و باعث یه سری خواسته و فکر شده بود که براش موجب ترس شده بود.
ولی بعد با تغییر درک و بالطبع خواسته و فکر، ترس اون هم از بین میره.
اگه از این پست خوشتون اومد بقیهی مطالب منو از دست ندین.




